تبليغاتX
تصمیم های یک هلو !

تصمیم های یک هلو !

این وبلاگ شخصی بوده و اگه کسی خوند، نامرده اگه بهم بخنده .

شور ندامت!



دیگه شماره کسی رو حفظ نمی کنم! دیگه به کسی نمی گم "چاکرم، نوکرم، ... " . یه عمر کشیدم.

واسه من دیگه بسه !


دیگه فضولی کسی رو نمی کنم، به من چه که ضرر میکنه! به من چه که واسش حیف میشه، به من چه که داره اذیت میشه!! اصن بره به درک.


صبر میخواد! بفهمی 3 سال از عمرت رو هدر دادی و هیچی که هیچی! خدائیش به بعضی ها حسودیم میشه، انگار نه انگار که زنده اند! بلانسبت مثل گاو فقط خور و خواب و کمی درآمد.

کاش منم هیچی نمی فهمیدم، وقتی که بفهمی دیگه فهمیدی، هیچ راهی واسه بیرون جستن نداری، اصلن فهمیدن یعنی حرص خوردن، یعنی جنون، یعنی غربت! آره ، یعنی جایی باشی که هیشکی فهم تو رو نداره! یا نمیشناست.


امروز چنان لگدی به بختم زدم، به عشقم ، به تفکرم زدم که تا قیام قیومت من نمی تونم درستش کنم، فقط خود خدا ! بیخیالش! بازم گره خوردم.


خدایا! کوهم کن، محکم، استوار، بزرگ. نه آتیش بگیره، نه بسوزونه! داغش رو هم فقط تو دلش نگه داره و فواره نکنه! چی میشه!! از خداییت که کم نمیشه!! میشه؟؟؟ اگه میشه بیخیال، نخواستم! من تو رو کامل دوست دارم، خودم به درک، فقط تو رو عشقه!


دوستان! دعام کنین.





+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

دلتنگی ها!



پشیمانی یعنی اینکه " بیخیال، دیر شده !! "

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط ناشناس  | 

چرند!

عــشق، کنار هم ایســـــتادن در زیــر باران نیست...!!

عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد!!!

بخاطرش یه درس 2 واحدی افتادم، ولی اصلن نفهمید.

تو روحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش، نامرد./



برچسب‌ها: دلتنگی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

درد دل!

افسوس که عمری پی اغیار دویدم

از یار بماندم و به مقصد نرسیدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط ناشناس  | 

جنگ!



امروز تصمیم گرفتم که بجنگم! با هر چی که سر راهم هست!

هدف واسه خودم تعیین کردم!

جنگی که اگه موفق بشم به همه چی من رو میرسونه

می ترسم

می ترسم ببازم! کم بیارم

اعصاب داغون دارم تصمیم می گیرم

ای خدا کمک برسون!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط ناشناس  | 

با هم بخندیم !!


16 روز هست که قرار گذاشتم 6 صبح پاشیده شده باشم، یعنی پاشم !


از این همه فقط 10 روزش رو تونستم بیدار بمونم! یعنی این اراده رو اگه کوروش داشت تا الان جهان رو فتح میکرد!!!


                       آبرو هرچی کوه هست رو با این اراده بردم !

این مصیبت، این ننگ، این مایه شرم  رو به پدر، مادر، خواهر، برادر و همه کسو کارم تسلیت میگم !



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط ناشناس  | 

آه !

امتحان ها رو کم کم دارم پاس می کنم بره!!


اینکه کی تموم میشه رو فقط خدا میدونه!!!!!!!

فقط دوست دارم تموم شه و هم من راحت شم ، هم چشام !!!!!


هرز گاهی شعر بابا طاهر رو با خودم می خونم!! آرومم میکنه


ز دست دیده و دل هردو فریاد

               که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

                زنـــم بر دیــــده تا دل گــردد آزاد





+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط ناشناس  | 

شعری که تو نظر یکی از دوستان عزیزم بود !!




دخترک خندید
و پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت



+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 


مشاعره زیبای یک عاشق و معشوق!!!!


عاشق :

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

  سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 -----------------------------------------------------------------

معشوق :

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

هشدار !



دوستان! آره ! همه شمایی که به وبلاگ سر میزنین یا نمی زنین.

یه چی صادقانه بهتون هدیه بدم!!


اگه یه وقت فهمیدید که یکی به شما علاقه زیاد داره(عاشقتون هست) ، بهش بد نگاه نکنید، فکر نکنید که کم دارن! یا گدای محبت هستن!


یکم تحویلشون بگیرین تا هستیشون رو واستون رو کنن! اونوقت تازه میفهمید که واسه اینکه با شما باشن چه چیزایی رو از دست ندادن!

!

وقتی که عشقشون به نفرت تبدیل بشه دیگه نمیشه کاریش کرد! یا عشقشون رو خاموش کنین، یا به داد دلشون برسید! نذارید عشقشون تغییر ماهیت بده.



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط ناشناس  | 

اعلام خستگی!



بخدا تو این وبلاگم نمی خواستم دیگه مطلب عاشقانه بنویسم، ولی چه کنم!


ای خــــــــدا! اونقدر از پیشت رفتم و اومدم که دیگه روم نمیشه برگردم!


بزرگــــــوار! الان دوباره برگشتم! چه قصدی داری! من رو راه میدی یا میذاریم پشت در!؟؟؟


فقط صادقانه بهت بگم که اگه راه بدی، شاید، شاید، حتمی نیست، دوباره برم.


خب! چه میکنی؟ بیام یا برم؟؟؟؟



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

دیوانه.

به خدا من هم جنس باز نیستم، ولی عاشق هم کلاسیم هستم.

شاید بهم بخندید، حتی بعضی وقت ها که نمی بینمش دل تنگی دیوونم میکنه، بعضی وقت ها گریه می کنم.

دیوونه شدم، هر کاری که اون انجام میده انجام میدم، یا دوست دارم انجام بدم!

هرز گاهی که رو نمیشه برم ببینمش، یا بهش زنگ بزنم، یا بهش اس ام اس بدم، هیچکاری ازم بر نمیاد، دیوانه وار غصه میخورم

 کاشکی یکی بیاد من رو از این حالت در بیاره، یا لا اقل یه کاری کنه که من و دوستم اونقدر باهم باشیم که دیگه ....

وقتی میبینمش ضربان قلبم میره بالا، نفسم میگیره، سوتی میدم، واویلا واسه یه ذره از حالم هست.

دوستش دارم، ولی میدونم که نه می تونم حرفم رو بهش بگم ، نه بهش برسم!

خدایا ! خودت درست کن.

کاشکی یه بار بتونم بهش بگم: دوست دارم و اون به شوخی نگیره!


برچسب‌ها: دوست, دلتنگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

تصمیم دوم من


دومین تصمیمی که گرفتم این هست

 هر هفته حداقل یک مقاله در مورد رشته خودم بخونم و نظرم رو اینجا بنویسم .

فکر کنم که بد نباشه !




+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

اولین تصمیم !


از این به بعد ساعت 6 صبح باید بیدار شم !

خدا کنه که بتونم.




+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط ناشناس